Inline image 1



چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همهگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم اين و گفت و رفت

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم

واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد

وسعت قــــــــــــــــــــــلب


می گویند قلب هر کس به اندازه مشت بسته اوست

اما من قلبهایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از محبت عمیقند
دلهای بزرگی که هیچوقت در مشتهای بسته جای نمی گیرند
مثل غنچه ای با هر طپش شکفته می شوند
دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند و تشنه اند تا اینکه ابر محبت ببارد
در عوض دلهایی هم هستند که حتی از یک مشت بسته کوچک هم کوچکترند
دلهایی که شاید وسیع هم بتوانند باشند اما بیش از یک بند انگشت هم عمق ندارند
وتو هر وقت خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است
به دستت نگاه کن، وقتی که مهربانی را به دیگران تعارف میکنی...!

تو کدام را می پسندی؟


فاصله دختر تا پیرمرد یک نفر بود – روی نیمکتی چوبی – رو به روی یک آب نمای سنگی

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی ؟

- نه

- مطمئنی ؟

- نه

- چرا گریه می کنی ؟

- دوستام منو دوست ندارن

- چرا ؟

- چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن ؟

- نه

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم

- راست می گی ؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید – شاد شاد

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هایش را پاک کرد – کیفش را باز کردعصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!


                                               Inline image 6


آدم ها گاهی با جملاتشان هم می توانند دلی را شاد کنند

گاهی هم دلی را بشکنند

حال راست باشد حال دروغ

کسی به عمق دل تو کاری ندارد

انگار مهم خود کلمات است . . .


چه بد ...!!!!!!!!!

و

یا چه خوب....!!!!!

تو کدوم را می پسندی ؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا شـــــــــــکرت


بر آستان ملکوتیت زانو میزنم حضرت پروردگار...
صورتم را به سویت می کشانم و از عمق وجود میخوانمت :
"ای آفریننده آسمانها و زمین ....
ای صاحب بزرگی و بخشش....
درود بر برترین مخلوقاتت!!
ای خداوند...
زندگیم را هموار ساز...
بلایا را از من دور ساز...
و از جایی که گمان نمی دارم و گمان می دارم ، بر سرم جاری ساز نعمتهایت را ...
ای فریاد رسم...
من دیگر به غیر تو کسی را نمیشناسم که اشکهایم را برایش روان سازم....
مرا از آغوشت جدا مساز...
فدایت شوم....

دوستت دارم....


قدم های فرزندم به زمین خدا مبارک باد.

پدرم ....   ، مادرم.....   

پدرم میگفت:
زندگی سر بالایی دارد.
مادرم میگفت:
زندگی سرازیری دارد.
اما من میگویم:
زندگی هر چه که هست،
جریان دارد.
می گویم:
تا خدا هست و خدایی میکند،
امید هست، فردا روشن است
میگویم:
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش

بوی ماه مهر

باز  آمد  بوی  ماه   مدرسه                   بوی بازی های راه  مدرسه

بوی  ماه  مهر، ماهِ  مهربان                   بوی خورشید پگاهِ  مدرسه

از  میان کوچه های خستگی                 می گریزم در پناه  مدرسه

باز  می بینم ز شوق  بچه ها                اشتیاقی در نگاهِ   مدرسه

زنگ تفریح  و  هیاهوی نشاط                خنده های  قاه قاه  مدرسه

باز هم بوی باغ را خواهم شنید              از  سرود   صبحگاه  مدرسه

روز  اول لاله ای خواهم کشید                سرخ بر تخته سیاه مدرسه

باز  آمد   بوی  ماه   مدرسه                  بوی  بازی  های راه مدرسه

من کی ام؟

باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم...
کوله ام غرق غم است... 
آدم خوب کم است...
عده ای بی خبرند...
عده ای کور و کرند...
و گروهی پکرند...
دلم از اینهمه بد میگیرد...
وچه خوب...
آدمی می میرد...

تولدم مبارك

امسال شب تولدم ﯽﺗﻮاﻧﻢ ﻣﺎه را ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﻢ، ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ را ﺑﺒﻨﺪم،

آرزو ﮐﻨﻢ ﺳﺎﻟﯽ ﺳﺮﺷﺎر از ﺳﻼﻣﺘﯽ و ﺣﺲ زﻧﺪﮔﯽ.

ﺳﺎﻟﯽ ﻟﺒﺮﯾﺰ از اﯾﻤﺎن ﺑﻪ ﺧﺪا، آراﻣﺶ ﻗﻠﺐ، ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮدم و دﯾﮕﺮان، اﺣﺴﺎس زﻧﺪﮔﺎﻧﯽ، و ﺷﺎﮐﺮ ﺑﻮدن ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻧﻌﻤﺎت ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺧﺪاوﻧﺪ ﻣﻬﺮﺑﺎن ﺑﻪ ﻣﻦ داده اﻧﺪ.

ﺳﺎﻟﯽ ﻧﻮ ﺑﺎ دﯾﺪﮔﺎﻫﯽ ﻧﻮ اززﻧﺪﮔﺎﻧﯽ;

اﺣﺴﺎس ﺧﺎﺻﯽ ﻧﯿﺴﺖ روزﺗﻮﻟﺪ. ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻬﺎﻧﻪ ای ﺳﺖ ﺑﺮای آﻧﮑﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯿﻢ و ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ ﺳﺎﻟﯽ را ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﭼﮕﻮﻧﻪﮔﺬراﻧﺪﯾﻢ. ﭼﻘﺪر ﻧﯿﮑﯽ ﮐﺮدﯾﻢ. ﭼﻘﺪر آﻣﻮﺧﺘﯿﻢ و ﭼﻘﺪر ﻣﻬﺮ ورزﯾﺪﯾﻢ.

ﻫﻤﻪ اﯾﻦ زادروزﻫﺎ ﺑﻬﺎﻧﻪ ای ﺳﺖ ﺑﺮای دﮔﺮاﻧﺪﯾﺸﯽ در زﻧﺪﮔﺎﻧﯿﻤﺎن، آدﻣﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﯿﺎز ﺑﻪاﻧﺪﯾﺸﯿﺪن ﭘﯿﺮاﻣﻮن رﻓﺘﺎرﻫﺎی ﺧﻮدش دارد. ﮔﺎه آدﻣﯽ ﺗﻨﻬﺎ زﻣﺎﻧﯽ را ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﺪ ﮐﻪ دورﺑﺎﺷﺪ، و ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﺪ. ﻋﺬر ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﺪ و دﻟﯿﻠﺶ را ﺑﯿﺎن ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﺪ زﻣﺎﻧﯽ را ﺑﺮایﺧﻮدش ﺑﮕﺬراﻧﺪ و اﯾﻦ ﺷﺎﻣﻞ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺷﻮد.

ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﮔﺎه ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﯿﻢ زﻣﺎﻧﯽ را ﺑﺮای ﺧﻮدﻣﺎن داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ. ﮐﻪ ﺑﺴﺎزﯾﻢ. ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ و ﺧﻮدی ﻧﻮ ﺑﺴﺎزﯾﻢ و ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎی ﺗﻮﺟﯿﻪ رﻓﺘﺎر ﻧﺎﻣﻮزون دﯾﮕﺮان، زﻣﺎﻧﯽ را ﮐﻨﺎره ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ، ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ، و ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ از ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺎزﮔﺮدﯾﻢ .

در اﯾﻦ ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ازﻋﻤﺮم ﮔﺬﺷﺖ ﺑﺎ دوﺳﺘﺎن زﯾﺎدی اﺷﻨﺎ ﺷﺪم درﮐﻨﺎر ﺑﻌﻀﯿﺎﺷﻮن ﭼﯿﺰای زﯾﺎدی ازﺧﻮب ﺑﻮدن ﯾﺎد ﮔﺮﻓﺘﻢ و ازﺑﻌﻀﯿﺎﺷﻮﻧﻢ ﻧﺎراﺣﺘﯽ دﯾﺪم اﻣﺎﺑﻬﺮﺣﺎل ﯾﺎد ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﺎ را ﮔﺮاﻣﯽ و ﺧﻮش ﻣﯿﺪارم ﺗﺎ اﮐﻨﻮﻧﻢ ارام ﺑﮕﺬرد و ﺑﺮای اﯾﻨﺪه ﻓﮑﺮﮐﻨﻢ ...

ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﭘﺮ ازﺧﺎﻃﺮه، ﺧﻨﺪه ،ﮔﺮﯾﻪ ..ﺗﺮس وﻧﮕﺮاﻧﯽ وﻟﯽ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮد ﺧﻮش ﺑﻮد وﺧﺮم.

ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﺠﺎ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪه ﺑﺎﺷﯽ ﻣﻬﻢ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ آﻣﺪه ای ﺗﺎ ﻗﺼﻪ ی ﻧﺎﺳﺮوده ای را ﺑﺴﺮاﯾﯽ در ﻧﺎﮐﺠﺎ اﺑﺎد اﯾﻦ ﮐﻮﯾﺮ ﺑﯽ ﻧﺸﺎن، ﻣﻬﻢ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮدت ﺑﺎﺷﯽ، ﻗﺼﻪ ات را ﺷﺒﯿﻪ ﺧﻮدت شبيه زيباترين غزل جهان بنويس.

آلزایمر....

پیرمردی صبح زود از خانه خارج شد.در راه با ماشینی

 تصادف کرد.رهگذران به سرعت او را به بیمارستان

 رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.

سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم

 جائی از بدنت شکستگی نداره.پیرمرد غمگین شد وگفت:خیلی

 عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست پرستاران از او دلیل

 عجله اش را پرسیدند.گفت:همسرم در خانه سالمندان است.

من هر روز صبحانه ام را با او میخورم.امروز به اندازه کافی دیر کردم

.نمیخواهم دیگر تاخیر کنم.یکی از پرستاران گفت:خودمان به

 او خبر میدهیم منتظرت نباشد.پیرمرد اندوهگین شد و گفت:خیلی

 متاسفم.او آلزایمردارد.چیزی را متوجه نمیشود.او حتی مرا نیز

 نمیشناسد.پرستار با حیرت گفت:وقتی شما را نمیشناسد پس چرا

 هر روز صبح برای صرف صبحانه نزد او میروید؟پیرمرد با صدای

گرفته ای گفت:اما من که میدانم او چه کسی است.

وصیت نامه تامل برانگیز!!!!!!!

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده

بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:

(تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم نه برای برادر

زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.)

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا

نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه مي‌شد؟؟؟

برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:

«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه! برای

برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :

«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم. نه برای

برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد

وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:

«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه. برای

برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند

تا نظر خود را اعلام کنند:

«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه. برای

برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»

به واقع زندگی نیز این چنین است‌:

خداوند متعال نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما مي‌دهد

که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش

خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.

اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست ...

فارغ از اعتقاد مذهبی و یا غیرمذهبی به هستی و

زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ،

همه چیز بستگی به روش نقطه‌گذاری ما دارد.

سکوت


یادمان باشد ؛ در این گرانی

احساس مان را خرج

بی احساسی های کسی نکنیم...

که سرانجامش ورشکستگیست ... !!!

سال 1392 مبارک


فندق کوچولو


با من نوای‌ عشق را يک صدا بخوان
تا هم صدا شويم
تا هم قدم ترين مردِ راهِ عشق
در همنوازی‌
دنيای‌ هم شويم
من سايه ميشوم، هم سايه ام تويی‌!
تو راه ميشوی‌، هم راه تو منم!
از هم همه جدا
وقتی‌ كه با هميم !
.
وقتی‌ كه دست تو
وقتی‌ كه دست من
هم دست ميشوند....
محكمترين همِ
دنياااا
ميشويم......!


(برای فندق کوچولوم)

آدم ها


آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند آدم هاي كوچك بي دردند

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند آدم هاي كوچك مسئله ندارند 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند/.

قبله کمی متمایل به آن طرف!

آمد درست زیر شبستان گل نشست

دربین آن جماعت مغرور شب پرست

 

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

 

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

این سومین ردیف نمازی خیالی است

 

گلدسته اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست

 

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست

 

(یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم

او فکر می کنیم در این پرده مانده است)

 

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست

 

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

 

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست

 

آن شب کبو ... (کبو)... کبوتری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست

 

سبحان رب هر چه دلم را ز من برید

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

 

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست

 

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟

 

زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین

تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است

 

مغضوب این جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر این ارتفاع پست

 

***

(یک پرده باز بین من و او کشیده اند

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 

 

شعر از محمد حسن بهرامیان

یلدا مبارک


یلدا, دختر سیاه موی بلندبالا ، یادگار نام وطن ، میوه پاییز ایران ، عروس زمستان در راه است ، او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم ، ایرانی بودن را فراموش نکنیم""
 یلدا مبارک....../.

ماه محرم

                  بخشودگی اهل گنه در صف محشر ،

                                                     وابسته به یک گردش چشمان حسین است.


نگاره: ‏بخشودگی اهل گنه در صف محشر،
 وابسته به یک گردش چشمان حسین است.‏


عطر عشق


Inline image 1


بیائید به دنبال آن نیمه از آدمیت باشیم که؛

با عطر عشق می آمیزندش، نه با عطر کافور؛

همان نیمه ای که نمی شویندش، نمی آلایندش؛

نمی پوشانندش و در خاک نمی سپارندش ...

تقدیم به تمام دوستان خوب

خنديدن يک نيايش است
اگر بتواني بخندي،آموخته اي که چگونه نيايش کني
Smiling People and Animals (55 pics)

کوتاه ترين راه براي گفتن دوستت دارم لبخند است!
شادي اگر تقسيم شود،دو برابر مي شود!
غم اگر تقسيم شود،نصف مي شود!
 Smiling People and Animals (55 pics)
هميشه با ديگران بخنديم و هرگز به ديگران نخنديم!
يادت باشه!انسان هاي خندان و شاد به خداوند شبيه ترند!
شادي ، يکي از راه هاي تقرب به درگاه خداوند است

 ضرر نمي کني! از هم اکنون لبخند زدن را تجربه  کن
 
 
مطمئن باش هميشه يکي هست که عاشق لبخند تو باشه شاد باشيد-

مراقب باشید

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...




Inline image 2



گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود

گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گردد

گاهی با یک کلمه، يك انسان نابود می شود

گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و....


مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند

چراغ قرمز و آدمهای ساده

همیشه همه منتظر چراغ سبز نیستن
بعضی ها منتظر اینند که چراغ قرمز بشه....



آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد یا از آنها  سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن به آنها می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب " آدم " می دهند.
بعضی از آدم ها ساده نیستند... بلکه صادق اند
از صداقت دیگران سوء استفاده نکنیم ...

به ياد داشته باش:


من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.
و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.
ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.
مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.
مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانيم.
اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.
تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنندو مي‌ستايند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.
دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نهدوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.
من قابل ستايشم و تو هم.

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.

قانون زندگی قانون باورهاست


دانشمندان برای "بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر كیفیت زندگی انسانها" آزمایشی را در «هاروارد یونیورسیتی» انجام دادند :

80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب كردند. یك شهرك را به دور از هیاهو برابر با 40 سال پیش ساختند. غذاهای 40 سال پیش در این شهرك پخته میشد. خط روی شیشه های مغازه ها، فرم مبلمان، آهنگها، فیلم های قدیمی، اخباری كه از رادیو و تلویزیون پخش میشد، را مطابق با 40 سال قبل ساختند. بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش كردند:

تعداد موی سر، رنگ موی سر، نوع استخوان، خمیدگی بدن، لرزش دستها، لرزش صدا، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الی 6ماه كم كم پشتشان صاف شد، راست می ایستادند، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت، لرزش صدا خوب شد، ضربان قلب مثل افراد جوان، رنگ موهای سر شروع به مشكی شدن كرد، چین و چروكهای دست و صورت از بین رفت.

علت چه بود ؟
خیلی ساده است. آنها چون مطابق با 40سال پیش زندگی كردند، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند.

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند می توانند بیندیشند. باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا میكند كه چگونه بیندیشد.

اصولا فرق بین انسانها، فرق میان باورهای آنان است. انسانهای موفق با باورهای عالی، موفقیت را برای خود خلق میكنند. انسانهای ثروتمند، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند.

قانون زندگی قانون باورهاست.
باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است.
توانمندی یك انسان را باورهای او تعیین می كند.

انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق میكنند. باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی میسازند. زیرا باورها تعیین كننده كیفیت اندیشه ها، اندیشه ها عامل اولیه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند

خداوندا

انسانهایی که باعث رنجش و آزار قلبم شده اند را می بخشم

پس مسیر آنها را از من جدا کن


و مرا در مسيري مطمئن و آرام قرار ده

و اين بار تو دعايي را بدرقه راهم کن

تا با دعاي تو و با خيالي آسوده به سمت تو كشانده شوم

زيرا كه دعاي تو در حق بنده اي چون من

همانند نوري، روشن كننده راه تاريكي است كه

از قدم گذاشتن در آن وحشت دارم

پس با دعايت راه پيش رويم را روشن كن ..

سال 1391 مبارک


باز هفت سين سرور 

ماهي و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

باز هم شادي عيد

آرزوهاي سپيد

باز ليلاي بهار

باز مجنوني بيد

باز هم رنگين کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سوداي ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

يا مقلب القلوب

يا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعيد باز هم سال جديد

باز هم لاله عشق ، خنده و بيم و اميد


سالي سرشار از معنويت از درگاه خداوند سبحان براي شما عزيزان مسئلت

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما بود فوت کرد

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمدآینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر که به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما.


شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

 زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.


دنیا مثل آینه است.

انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.


خداوندا!

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.



خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!



خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!



خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.



خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


دکتر علی شریعتی

زندگی اجبار نیست ...


زندگی اجبار نیست...

 شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است

                                                       دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گو یم

             زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

                                                           که نشد بال زدو پرواز کرد

زندگی اجبار نیست

            زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است

     تو عبور خواهی کرد

                                      از همان پنجره ها

     با همان بال و پر پروانه

                                                           به همان زیبایی

        به همان آسانی

               زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست

                                                                     زندگی آسان است

    بی نهایت باید شد تا آن را یا فت

                       زندگی ساده تر از امواج است

                                                                        پس بیا تا بپریم

                                                  وتا شبنم آرامش صبح

                                                               تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم

ماه محرم

خیمه ماه محرم زده شد بر دل ما / باز نام تو شده زینت هر محفل ما


جز غم عشق تو ما را نبود سودایی / عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما . . .

ايستگاه خدا

 
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن
ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر
رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .